X
تبلیغات
رایتل
25 اردیبهشت 1388 ساعت 12:08 ق.ظ
ممکن است عجیب به نظر آید که مقاله ای که در اصل، برای انتشار در یک مجله مربوط به زیست شناسی به نگارش درآمده، درمجموعه مقالاتی قرار داده شود که به لودویگ فن میزس تقدیم شده اند.  با این حال پروفسور فن میزس، در کنار ویژگی های متمایز دیگری که داشت، در میان اولین کسانی بود که اعلام کردند می توان اقتصاد را به گونه ای توسعه داد که به بسیاری از دیگر حوزه های بیرون از محدوده سنتی اش نیز بپردازد. در مورد خاص خود من، کارم در گسترش محدوده علم اقتصاد به حوزه های تازه، به معنای واقعی با مطالعه «کنش انسانی» آغاز شد. از این رو، مقاله زیر نشان دهنده گسترده ترین موردی است که من، علم اقتصاد را در خارج از مرزهای پیش از فن میزس، به کار بسته ام.
توجهی که اخیرا به مسائل مربوط به آلودگی محیط زیست و موضوعات مشابه آن صورت می گیرد، سبب شده تا زیست شناسان علاقه مند به شناخت محیط زیست و اقتصاددانان علاقه مند به حوزه اقتصادی خاصی به نام «اثرات جانبی» (externaliteis)، با هم تماس گرفته و ارتباط قابل توجهی با یکدیگر پیدا کنند.
    هدف از این مقاله آن است که نشان داده شود، روابط درونی مشخصی میان اقتصاد اثرات جانبی و مسائل محیط زیست وجود دارد، که این روابط با آن چه به طور عادی مورد مطالعه قرار می گیرند، تفاوت دارند. به ویژه، قصد دارم از اقتصاد اثرات جانبی، به عنوان یک ابزار تحلیلی در پرداختن به سیستم های زیست محیطی طبیعی استفاده کنم. گیاهان و حیوانات، اثراتی بر دیگر گیاه ها و حیوانات می گذارند و تاثیر این اثرات جانبی، بسیار شبیه اثرات جانبی است که انسان ها بر یکدیگر یا بر محیط طبیعی تحمیل می کنند.
    به عقیده من، نتایج این بررسی، برای زیست شناسان، به نوعی تکان دهنده خواهد بود. فکر می کنم می توانم نشان دهم که شرایط اوج هر گونه سیستم زیست محیطی، چندان مناسب نیست. چرا که عمدتا فارغ از این که برای گونه های منفردی که در سیستم های زیست محیطی وجود دارند و یا برای میزان فایده ای که برای انسان دارند، چه ارزشی قائل باشیم، همواره می توان سیستمی که توسط «طبیعت» به وجود آمده است را اصلاح کرده و بهبود بخشید. برای آن که بتوانم چنین قضاوتی انجام دهم، که با تمامی دستگاه های مختلف و متنوع ارزشی هماهنگ باشد، می بایست از یک مفهوم اقتصادی به نام «بهینه پاره تو» اگر چه به شکلی بسیار تغییر یافته استفاده کنم. بهینه پاره تو، اولین بار به عنوان شیوه ای برای پرهیز از انواع خاصی از قضاوت های ارزشی مطرح شد و می توان آن را به روشی مشابه، در ارزیابی سیستم های زیست محیطی مورد استفاده قرار دارد.
    قصد دارم در راستای دستیابی به هدف این مقاله، از یک سیستم بسیار ساده استفاده کنم. این سیستم ساده، در هیچ جایی از دنیای واقعی وجود نخواهد داشت، (چرا که آن قدر ساده است که نمی تواند در عالم واقع وجود داشته باشد). اما تقریبا شبیه شرایطی است که در دنیای واقعی، بسیار عادی و معمولی است. این سیستم، از دو گونه تشکیل شده است که عبارتند از علف و نوعی جانور گیاه خوار. ممکن است چنین تصور شود که این سیستم، شبیه شرایطی است که در گذشته در غرب وجود داشته است و در آن، گاوها در علفزارها چرا می کرده اند. عجالتا فرض می کنیم که اینها، تنها نوع گونه های موجود هستند. این ساده سازی، بدان خاطر صورت گرفته که سیستم استدلال ساده تر شود، چرا که می توان نشان داد که حتی اگر گونه های زیادی داشته باشیم و محیط زیست کاملاپیچیده باشد، باز هم اصول مشابهی در رابطه با آن صادق خواهند بود. با این وجود، اثبات این نکته را در این مقاله نمی آوریم، چرا که بسیار پیچیده بوده و به نظر می رسد که نتیجه آن را بتوان به طور شهودی درک کرد.
    تحت این شرایط، تقریبا مطمئن خواهیم بود که آنچه «چرای بیش از حد» نامیده می شود، روی خواهد داد. تعداد گاوها، افزایش پیدا خواهد کرد، تا جایی که تعداد آنها دقیقا به اندازه ای باشد که حداکثر مقدار علف تولید شده توسط زمین را مصرف کنند. در عین حال، این میزان علوفه تا اندازه خاصی توسط گیاهان بالغ تولید می گردد، به عبارت دیگر، این امکان وجود دارد که تعداد گاوها به طور موقت بیش از تعدادی که قادرند به طور دائمی از طریق فرآیند تغذیه از گیاهان بالغ زندگی کنند، افزایش یابد، که در این صورت گیاهان موجود قبل از رشد کامل، دوباره توسط گله گاوها خورده می شوند و دیگر به طول کامل کارآمد نخواهند بود. این حالت، به یک معنا، عبارت است از مصرف سرمایه، به شکل علوفه، برای پشتیبانی از گاوهای اضافی.
    اجازه دهید برای واضح تر شدن مطلب، به شکل 1 رجوع کنیم. من در محور افقی، مقادیر متغیر میزان علوفه را نشان داده ام که می توانند در قطعه زمین مورد نظر ما وجود داشته باشند. همچنین، محور عمودی، میزانی از بازدهی (افزایش تولید) را نشان می دهد که می توان در یک دوره زمانی کوتاه مدت، مثلادر یک دوره یک روزه، انتظار داشت. البته، محور عمودی با این فرض، رسم شده است که در آغاز این دوره زمانی، مقدار علوفه ای که روی محور افقی نشان داده شده است را در اختیار داشته باشیم. در صورتی که علف بسیار کمی وجود داشته باشد و لذا در انتهای سمت چپ محور افقی باشیم، آنگاه رشد نسبتا کمی در هر دوره زمانی مشخص روی خواهد داد. به همین نحو، در صورتی که میزان چمن، در ماکزیمم حدی باشد که زمین می تواند تولید کند، هیچ بازدهی (افزایش تولید) وجود نخواهد داشت. بنابراین در این جا نیز خط نشان داده شده در شکل، محور افقی را قطع می کند.
    همانطور که در شکل یک ملاحظه می کنید،در میان دو نقطهA و B، با افزایش میزان علوفه، بازدهی زیاد می شود و نهایتا دوباره کاهش پیدا می کند. در صورتی که بخواهیم حداکثر میزان علفی را که این قطعه زمین، قادر به تولید آن است درو کنیم، می بایست ذخیره آن را در مقدار A حفظ کرده و در طول این دوره، به اندازه A’ علف درو کنیم. فرض کنید روشی که برای درو کردن علف ها به کار می گیریم، این است که به گاوها اجازه دهیم در آن چرا کنند. همچنین باید فرض کنیم که خط رسم شده درشکل، نشان دهنده میزان علوفه ای است که گاوها می توانند در هر روز مصرف کنند. اگر چه احتمالادر عمل این خط در شکل زیر بازدهی فیزیکی قرار خواهد گرفت، زیرا گاوها در علف ها، کاملاکارآمد نیستند، به گونه ای که حداقل ضرر ممکن به علف های باقی مانده وارد نمی آید.
    حال فرض نمایید که گاوهای بیشتری را نسبت به آن چه که بتوانند با خوردن علوفه به میزان A، غذای خود را تامین کنند، روی زمین به چرا ببریم، در این شرایط این گاوها نه تنها میزان افزایش تولید در هر دوره ای را خواهند خورد، بلکه مقداری اضافی مثلابه اندازه AB روی محور افقی را نیز مصرف خواهند کرد. در نتیجه در دوره بعد کل میزان علف موجود برای تولید علوفه بیشتر، کاهش خواهد یافت، بنابراین تنها B مقدار از علوفه جایگزین خواهد شد. تحت این شرایط گاوها بار دیگر ذخیره موجود را خواهند خورد و باز هم به سمت چپ خط افقی حرکت خواهیم کرد. نهایتا به شرایطی خواهیم رسید که در آن علوفه کمیاب شده و تعداد کمی از گاو های لاغر مردنی، که دراین علوفه ها چرا کر ده اند، انرژی کافی برای ادامه چرا خواهند داشت و در نتیجه، نخواهند توانست جمعیت خود را افزایش دهند. در این حالت، تعادل جدیدی در مکانی سمت چپ نقطه A به وجود خواهد آمد.
    گزینش موروثی «غالب» باعث می شود که این نتیجه، غیرقابل اجتناب باشد. در صورتی که برخی از گاوها، نرخ تولید مثل نسبتا کمی داشتند و این نرخ برای گاوهای دیگر، نسبتا بالای بود و همچنین نرخ تولید مثل برای گاوهای دسته اول (با نرخ پایین)، به اندازه ای بود که در تراز دقیق با عرضه علوفه قرار می گرفتند، آن گاه تنها اثر این شرایط، آن بود که در هر نسل، گاوهای بیشتری از نژاد دارای نرخ بالای تولید مثل وجود داشته و درصد کمتری از آنها، از نوع دارای نرخ تولید مثل پایین بودند. میزان مرگ و میر ناشی از چرای بیش از حد، بدون آن که به این ظرفیت های تولید مثل، وابستگی داشته باشد، در میان هر دو نوع وجود خواهد داشت. از این رو، نتیجه نهایی این خواهد بود که نژاد با تولید مثل پایین، به صورت تدریجی منقرض خواهد شد.
    در عین حال به این شرایط توجه کنید که می توان با محدودسازی مصنوعی تعداد گاوها، میزان علوفه ای را که هر ساله تولید می شود، افزایش داد و بنابراین می توان در بلند مدت گاوهای بیشتری تولید کرد. این امکان وجود دارد که با مدیریت هوشمندانه شرایطی را به وجود آورد که در آن هم علوفه و هم گاو بیشتری (یعنی هر دو عنصر اکولوژی ساده ما) در مقایسه با شرایط طبیعی مربوط به حالت اوج (Climax)، وجود داشته باشند. فرض کنید که نقطه B در شکل 1، نقطه اوج طبیعی است که در آن، تعداد گاوها به اندازه ای است که دقیقا به اندازه `B علوفه مصرف می کنند. دراین حالت، می توان با کاهش موقتی تعداد گاوها، مقدار علوفه را افزایش داده و این امکان را فراهم آورد که تعداد بیشتری گاو در همین زمین در آینده وجود داشته باشند.
    مدیران با ذکاوت چراگاه ها، دقیقا همین کار را انجام می دهند. یک گاوداری با مدیریت درست در مقایسه با حالتی که مدیران، علوفه و گاو را به طور مصنوعی در تعادل نگه نمی دارند، غذای بیشتری را برای این حیوانات تامین می کند. این تعادل، لزوما یک ساختار مصنوعی است که نمی تواند در حالت طبیعی روی دهد. همچنین در تعادل طبیعی، هم میزان علوفه و هم تعداد گاوها کمتر خواهد بود. در صورتی که اکولوژی سازمان دهی شده توسط گاودار به تعادل طبیعی تبدیل شود، افزایش طبیعی (وموقتی) در تعداد گاوها روی خواهد داد، که به نوبه خود، دوباره عرضه علوفه را مورد استفاده قرار خواهند داد. به همین شکل، تغییر تعادل زیست محیطی به اکولوژی برتر گاودار، متضمن کاهش موقتی تعداد گاوها خواهد بود تا از این طریق، این امکان فراهم آید که میزان علوفه، تا سطح بالاتری از کارآیی تولید، افزایش یابد. مدیران دامپروری ها، در هنگام برخورد با این نوع مسایل، هدفی نسبتا ساده و راحت در سر می پرورانند، آنها می خواهند تولید گوشت یا هر چیز دیگری را که پرورش می دهند، به حداکثر برسانند. با این وجود، در سیستمی که ما به عنوان مثال آورده ایم، این گونه حد ماکزیمم آشکاری وجود ندارد. شکل 2 را در نظر بگیرید. در محور عمودی، کل میزان علوفه در یک قطعه زمین خاص نشان داده شده و در محور افقی، کل تعداد گاوها مشخص گردیده است. از آنجا که یک میزان حداقلی خاص از علوفه وجود دارد که برای زنده ماندن هر راس گاو مورد نیاز می باشد، خطی رسم شده است که نشان دهنده این میزان حداقلی بوده و از مبدا مختصات شروع می شود. این خط، در دنیای واقع، احتمالااندکی به سمت پایین مقعر بوده و دقیقا از مبدا عبور نخواهد کرد. این نکته، بدان خاطر است که در حالت کمیاب بودن علوفه، گاوها باید انرژی بیشتری را برای یافتن آن مصرف کنند، اما می توانیم از این تصحیح جزئی، چشم پوشی کنیم. تمامی نقاط موجود در مساحت بالای این خط حداقلی و پایین خط انحنادار GABC، امکان پذیر هستند، به این معنا که می توان به تمامی ترکیبات علوفه و گاو نشان داده شده در این سطح دست یافت.
    در شکل2، خط GABC، حداکثر مقداری از این دوگونه را نشان می دهد که می توان در ترکیبات مختلف آنها را با استفاده از زمین، پشتیبانی کرد. این خط، با منحنی سرحد تولید در نظریه استاندارد اقتصادی مطابق است. حداکثر تعداد گاوی که می توان پرورش داد و یا حداکثر تعداد گاوهای گاودار، در نقطه C نشان داده شده است. به همین نحو، حداکثر میزان علوفه ای که می توان پرورش داد، در نقطه G نشان داده شده است. توجه داشته باشید که G، روی محور عمودی رسم نشده است. چرا که فرض کرده ایم کود تولید شده توسط گاوها، حداقل بر افزایش تولید علوفه موثر است. ممکن است در برخی شرایط این گونه نباشد. اینها شرایطی هستند که در آنها، حداکثر میزان تولید علوفه، بدون وجود هیچ گونه گاوی به دست می آید. دیگر نقاط روی خط GABC، ترکیبات دیگر تولید گاو و علف را نشان می دهد، که میزان اینها در هر یک از این نقاط، حداکثر هستند، به این معنا که نمی توان با همین نسبت، مقدار بیشتری را تولید کرد. مساحت زیر سرحد تولید و بالای خط حداقلی، که بخشی از سرحد تولید است، نشان دهنده آن ترکیباتی از گاو و علوفه است که قابل دستیابی می باشند، اما نسبت به سطوح روی سرحد، میزان تولید کمتری را به دست می دهند.
    فرض کنید که N ، نقطه اوج طبیعی یا نقطه تعادل سیستم است. N ، نقطه ای است که در صورت عدم وجود هرگونه نظارت و کنترل بر تعداد گاوها، سیستم تا آن جا پیش خواهد رفت. هر نقطه ای درون مثلث (که از پایین، با خط حداقل، از سمت چپ، با خط عمودی رد شده از N و از بالابا خط منحنی ABC محدود شده است) در مقایسه با N، تولید گاو و علوفه بیشتری را به همراه دارد. هر نقطه ای درون این سطح، هم از نظر افزایش تولید علوفه و هم از دیدگاه افزایش تولید گاو، بهتر از نقطه N خواهد بود.
    با این حال، توجه کنید که بخش مناسبی از منحنی سرحد تولید (Production Frontier) وجود دارد (مابین محور عمودی و خط افقی که از A عبور می کند)، که نمی توان گفت به وضوح، نسبت به حالت اوج طبیعی، وضعیت مسلطی دارد. در اینجا، برای انجام هرگونه قضاوت می بایست روشی برای ارزیابی علوفه در مقابل گاو داشته باشیم. اگر واقعا حس می کردیم که علوفه، بسیار مهم تر از گاو است، احتمالاهدف خود را دستیابی به نقطه G تعیین می کردیم، حتی اگر این امر سبب کاهش تعداد گاوها شود. اما این امر نیازمند انجام یک قضاوت ارزشی است. حرکت از N به سمت بالاو راست به خاطر مزیت های نسبی علوفه یا گاو، نیازی به قضاوت ندارد. تنها نیازمند آن است که احساس کنیم داشتن مقادیر بیشتری از آنها مطلوب است. بنابراین، در صورتی که حرکت به درون این مثلث معادل حرکت به داخل یک سیستم دائما پایدار باشد: ظاهرا باید پذیرفت که تا حداکثر مقدار ممکن، تولید طبیعی خواهیم داشت. به ویژه طرفداران محیط زیست نمی توانند شکایتی از آن داشته باشند.
    با این وجود در صورتی که یک سیستم ارزش گذاری نداشته باشیم که گاوها را در مقابل علوفه قرار دهد، آن گاه تعیین این که چه حرکتی از N به جهات مختلف بهینه خواهد بود، بسیار سخت می شود. واضح است که حرکت به سمت نقطه D و ادامه این حرکت مثلابه سمت نقطه B، در بردارنده دو بهبود، هم از نظر گاوها و هم از لحاظ علوفه خواهد بود. با این وجود از نقطه نظر علوفه، A بهتر بوده و از لحاظ گاوها، C شرایط بهتری خواهد داشت. در اینجا با شرایطی روبه رو هستیم که اقتصاددان ها به کرات با آن برخورد می کنند و ما نیز می بایست همانند آنها به دنبال حل مساله باشیم. در صورتی که یک سیستم ارزش گذاری بیرونی وجود داشت می توانستیم تعیین کنیم که کدام یک از این نقاط از همه بهتر است. با این وجود در حالتی که چنین سیستمی نداریم، تنها چیزی که می توان گفت، آن است که نمودار چند نقطه را نشان می دهد که نسبت به نقطه تعادل طبیعی، بهتر هستند. اما هیچ روشی را برای انتخاب میان این نقاط به ما نمی دهد. از آنجا که تمامی این نقاط بهتر از تعادل طبیعی هستند، به طور کلی حرکت به سوی هر یک از آنها مطلوب خواهد بود. تعیین اینکه کدامیک از نقاط روی منحنی سرحد تولید، بهینه است، شبیه مشکل توزیع در اقتصاد است، این مساله را همانند اقتصاد تنها می توان با انجام قضاوت های ارزشی بیرونی حل کرد. من با خواننده ای که چنین قضاوت ارزشی انجام دهد، هیچ مخالفتی ندارم اما حدس می زنم که خوانندگان مختلف قضاوت های متفاوتی خواهند داشت. با این حال همه ما موافقیم که حرکت به سمت بالاو راست مطلوب خواهد بود، اگرچه ممکن است در این رابطه توافق نداشته باشیم که کدامیک از حرکات مختلف درون این فضای کیکی شکل بهینه خواهد بود.
    تا به اینجا، اکولوژی ساده ای که دارای دوگونه است را بررسی کرده ایم. حال اجازه دهید ابزارهایی را که در این مثال، مورد استفاده واقع شده اند با دقت بیشتری بررسی کنیم و سپس نشان دهیم که چگونه می توان شکلی کلی تر از این ابزارها را برای یک اکولوژی واقعی تر به کار بست. اولاتوجه داشته باشید که در شکل 1، تنها دوگونه داشتیم.
    اقتصاددان ها، به این نکته دست یافته اند که نمودار ساده ای با دو آیتم، همانند شکل 1، می تواند کمک بزرگی به تحلیل شرایطی کند که دارای ابعاد زیادی است. محیط زیست واقعی را می توان در یک فضای چند بعدی قرار داد که در آن، هرگونه یا در واقع هر زیرگونه، بعد جداگانه ای را به خود اختصاص دهد. این نمودار چند بعدی رویه ای خواهد داشت که معادل خط منحنی خواهد بود و همچنین سطحی درون این رویه وجود خواهد داشت که قابل دستیابی است اما کاملاکارآمد نمی باشد.
    با این همه، یک نمودار ساده دو بعدی را که می تواند بر روی کاغذ رسم شود، می توان به عنوان یک برش مقطعی از آن نمودار بسیار پیچیده تر در نظر گرفت.
    همچنین می توان آن را به عنوان یک فضای خاص دوبعدی در نظر گرفت که در آن یکی از محورها یک گونه خاص بوده و دیگری یک بسته مرکب از تمامی گونه های دیگر باشد. با استفاده از این روش می توان هر یک از گونه ها را جدا نموده و روابط درونی آن با کل اکولوژی (منهای خودش) را مورد بررسی داد. این تکنیک اخیر احتمالادر رابطه با مسائل زیست محیطی نسبت به مسائل اقتصادی مشکل تر است، چراکه در اقتصاد معیاری نسبتا ساده تر به عنوان قدرت خرید داریم. می توانیم سبدهای کالاهایی که در مقابل آن کالای واحد قرار می گیرند را به عنوان سبدی دارای ارزش پولی شان در نظر بگیریم.
    البته دقیق ترین روش برای بررسی فضای دارای ابعاد زیاد، که گونه های بسیاری از آن وجود داشته و هر یک به وسیله یک بعد نشان داده می شوند، استفاده از جبر دکارتی از نوع چند بعدی آن است. اگرچه این دقیق ترین شیوه است، اما معمولابیانی بسیار یکنواخت و خسته کننده دارد و به هر حال به ندرت اطلاعات تجربی کافی در اختیار داریم، به گونه ای که حرکت به سوی چنین نمایش پیچیده ای چندان معنادار نخواهد بود. با این وجود همیشه باید این نکته را در ذهن داشت که این سیستم دکارتی با ابعاد زیاد، مدلی صحیح بوده و زیرمجموعه دوبعدی این مدل در واقع نوعی ساده سازی است.
    یک مشکل مورد توجه دیگر، مربوط به مقادیر است. کاتولیک ها، بر این باورند که دنیای طبیعت، تنها برای منفعت رسانی به انسان، وجود دارد و بنابراین، این انسان، معیار اکولوژی است. نیازی به گفتن آن نیست که دیدگاه فوق، این سوال را به ذهن متبادر می سازد که منظور کدام انسان است. لذا، دوباره به مساله توزیع در اقتصاد می رسیم. با این وجود، یک مشکل بنیادی تر دیگر نیز در این جا مطرح است. امروزه افراد بسیار زیادی بر این باورند که انسان، نباید معیاری برای تمام مشکلات زیست محیطی باشد و باید سلامتی دیگر گونه ها را نیز مدنظر قرار دهیم. این افراد، منظورشان را تا حدودی، خوب بیان نمی کنند. در واقع بسیاری از آن ها عمیقا به رفاه نوع بشر به عنوان هدف اصلی خود باور دارند، اما احساس می کنند که محاسبات بلند مدت رفاه انسان، نیاز به آن دارد که رفاه وی، برخی مواقع، به صورت موقتی، فدای کمک به انواع خاصی از دیگر گونه ها شود.
    از این دید، هیچ مشکل خاصی در ارتباط با نمودارهایی که نشان دادیم، وجود ندارد. نقطه روی منحنی سرحد کارآیی، نشان گر تولید پایدار بلندمدت است. بنابراین، همچنان می توان تمایل به حداکثرسازی بازدهی برای انسان ها را حفظ نمود. در شکل 1، از آن جا که انسان ها، علوفه نخورده، بلکه از گوشت گاو مصرف می کنند، می توان نقطه C را انتخاب نمود. با این وجود، ظاهرا برخی از اعضای باشگاه سیرا* عمیقا باور دارند که ارزش آن را دارد که برای رشد بلندمدت گونه های دیگر، از برخی از اهداف بلند مدت انسان ها صرف نظر کرد. از دید این افراد، سیستم ارزشی، چندان ساده و روشن نیست.
    خوشبختانه با استفاده از دستگاه پاره تویی، می توان بدون مشکل زیادی به این موضوع پرداخت. این دستگاه، اولین بار برای بررسی تغییرات خاصی طراحی گردید که ممکن بود به یک نفر، ضرر رسانده ولی دیگران را منتفع سازد. پاره تو، این نکته را خاطرنشان ساخت که هیچ دلیل مثبتی وجود ندارد که براساس آن، فکر کنیم این صدمه و منفعت، قابل اندازه گیری و مساوی هستند. ممکن است این گونه باشد که آن چه خسارتی جزئی به آقای A به نظر می رسد، در واقع، به او، بیش از منفعت موردنظر، ضرر رسانده که به نظر ما، این منفعت، بهبودی بسیار قابل ملاحظه در شرایط آقای B بوده است. از این رو، پاره تو پیشنهاد می کند که معیاری بسیار ساده را بپذیریم. معیار پیشنهادی وی، به این نحو است که هرگونه تغییری که حداقل یک نفر را منتفع سازد، اما به هیچ کس ضرر نرساند، یک بهبود و تغییر مثبت خواهد بود. واضح است که این قاعده، تنها به شیوه ای کلی ما را هدایت می کند. اگر به شکل 2 بازگردیم، مشخص است که می بایست از نقطه N به سمت بالاو راست حرکت کنیم، اما نمودار موقعیت دقیقی را به ما نشان نمی دهد. این یک واقعیت شگفت آور است که همین قاعده بسیار ساده، محاسبات بسیار زیادی را در رابطه با پیشرفت در سیستم اقتصادی، امکان پذیر ساخته است. امیدوارم که بتوانم نشان دهم که این قاعده، برای افرادی که باور شخصی عمیقی به ارزش گذاری گونه های مختلف دارند، مناسب و ایده آل نخواهد بود. این افراد ممکن است کاملاباور داشته باشند که نقطه ای خاص روی منحنی مرزی (Frontier) نشان داده شده در شکل 1، بهتر از تمامی نقاط دیگر است. هیچ دلیلی وجود ندارد که آن ها، نباید این گونه فکر کنند، و واضح است که می توانند محاسباتی بسیار شبیه به آن چه من انجام داده ام را صورت دهند، به این طریق، آن ها به نتایجی خواهند رسید که در اصل نوع خاصی از نتایج بسیار کلی است که من به آن ها رسیده ام. در عین حال، مزیت نتایج بسیار کلی، آن است که به سیستم ارزشی خاص فرد بررسی کننده، وابستگی نخواهند داشت. ضرورتی ندارد که برای پذیرفتن حرکتی به سمت بالاو راست از نقطه N، بین علوفه و گاو، یکی را انتخاب کنیم. اگر رفاه انسان ها یا این گونه های خاص یا هر یک از این دو، برای فردی مهم باشد، آن گاه حرکتی شبیه به حرکت بالا، برای وی نوعی بهبود محسوب خواهد شد، حتی اگر این حرکت به سمت نقطه ای که هدف ویژه او را به حداکثر می رساند، نباشد. به عنوان مثال اگر این فرد، مدافع علوفه باشد، آن گاه حرکت از N به D را یک بهبود به حساب می آورد، اما تمامی نقاط بین A و C برای وی، شرایطی بدتر از نقطه G خواهند داشت. با این حال، چنین حرکتی، نسبت به شرایط حاکم در نقطه N پیشرفت چشمگیری خواهد بود.
    بنابراین، این سیستم، تقریبا از نظر ارزشی، خنثی است. دلیل این امر، تنها این نکته است که با گستره بسیار عظیمی از ارزش های ممکن، سازگار است و سیستم ارزشی خاص خودش را به ما تحمیل نمی کند. احتمالاافراد سیستم ارزشی شخصی خودشان را بهتر از این معیار می دانند که به جای آن که درپی برآوردن ارزش های آن ها باشد، به دنبال آن است که تحت گستره بسیار وسیعی از ارزش ها، حداقل میزانی از منفعت را به همراه داشته باشد. دلیل اصلی در حمایت از قاعده پاره تویی، این است که حقیقتا، از بسیاری از مشاجرات و مناقشاتی که هر قاعده مشخص تر ممکن است به همراه داشته باشد، پرهیز می کند. برای تصمیم گیری عملی در هر مورد خاص، می بایست تابع رجحانی فراتر از قاعده پاره تویی را به کار بست. قاعده پاره تویی، نشان دهنده آن است که در شکل، واقعا امکان بهبود وجود دارد، اما مشخص نمی کند که کدام یک از این بهبودهای بسیار زیاد را باید اتخاذ نمود.
    حال اجازه دهید به بررسی مفهوم اثر جانبی بپردازیم. اثرات جانبی، در ابتدا به این منظور در علم اقتصاد، بسط یافتند که حوزه های خاصی را که اقتصاد بازار، کارکرد مناسبی در آن ها نداشت مورد تحلیل قرار می دادند. احتمالازیست شناسان با این بخش از علم اقتصاد، نسبت به دیگر ابزارهای آن، آشنایی بیشتری دارند، چرا که مشکلات مربوط به آلودگی محیط زیست، مثال های بسیار خوبی برای اثرات جانبی، در معنای صرف اقتصادی آن هستند. در عین حال، منظور ما، آن اثرات خارجی نیست که توسط انسان ها به وجود آمده است، بلکه در رابطه با اثرات خارجی صحبت می کنیم که توسط گیاهان و حیوانات به وجود می آیند.
    درک اثرات خارجی، بسیار ساده است. هرگونه خاص، اثراتی بر رشد برخی از گونه های دیگر دارد. به عنوان نمونه، علوفه، غذای گاوها را تامین می کند و گاوها، با خوردن آن کل مقدار علوفه را کاهش می دهند. در مورد اول، یک اثر خارجی (Externality) مثبت داریم، به این معنا که یک گونه شرایطی را برای دیگر گونه ها فراهم می آورد که به نفع آنها است. در مورد دوم، یک اثر خارجی منفی داریم، یعنی یک گونه کاری را انجام می دهد که برای گونه دیگر، خسارت به همراه دارد.
    با این وجود، خود را به این روابط بسیار مستقیم خوردن و خورده شدن، محدود نمی کنیم. اغلب گیاهان، مواد شیمیایی گوناگونی را به خاک و جو وارد می کنند. واضح است که آشکارترین این موارد، اکسیژن آزادی است که وارد اتمسفر می شود، اما نمونه های بسیار زیاد دیگری نیز وجود دارند. اگر خود را به مواد شیمیایی یافته شده درون خاک محدود کنیم، به این نتیجه می رسیم که این مواد شیمیایی، اثری بر خاک باقی می گذارند که سبب می شود برای رشد دیگر گیاه ها مساعدتر یا بدتر شود. این، تنها یک مثال برای اثر جانبی است، مثال های بی شمار دیگری نیز از این دست وجود دارند. در حقیقت، به معنای واقعی کلمه، تمامی علم شناخت محیط زیست، به مطالعه این اثرات جانبی (خارجی) اختصاص دارد. وجود یک گیاه یا حیوان، اثرات قابل ملاحظه ای بر دیگر بخش های متعدد جامعه زیست محیطی دارد و مطالعه این زنجیره اثرات که از هر یک از گیاه ها یا حیوانات، به تمامی گیاهان و حیوانات دیگر وارد می شوند، موضوع اصلی اکولوژی است. در عین حال در این جا به دنبال گسترش مجموعه روابط متقابل در یک اکولوژی نیستیم، بلکه در پی بررسی عواقب نظری صرف وجود این گونه روابط می باشیم.
    اجازه دهید بحث خود را با یک مثال بسیار ساده آغاز کنیم. دو گیاه را در نظر بگیرید که بنابر عادت، در مجاورت یکدیگر زندگی می کنند. همچنین فرض کنید که هر یک از آنها، ماده ای شیمیایی را به عنوان محصول جانبی فرآیندهای زندگی خود تولید می کند که به دیگری منفعت می رساند، لذا هر یک از این دو گیاه در حضور دیگری به نحو بهتری رشد می یابد. در این جا یک اثر جانبی وجود دارد. طبیعتا این گیاه ها که هیچ ذهنی ندارند، این اثر جانبی را مدنظر قرار نمی دهند، اما روند تکامل به خاطر کارآیی در تولید این محصولات جانبی، این گیاهان را انتخاب خواهد کرد. از این رو، می توان به بررسی این نکته پرداخت که کارآمدترین نرخ تولید محصول جانبی برای این گیاهان، چیست. همچنین همان طور که مشهود است، نرخ تولید این محصول جانبی که با گزینش طبیعی انتخاب خواهد شد، نسبت به نرخ دیگری پایین تر است. جزئیات این تحلیل، نسبتا پیچیده است، اما کار خود را با این فرض ساده آغاز می کنیم که دو نژاد از هر یک از این دو گیاه وجود دارد. این نکته در شکل 3 نشان داده شده است. گونه A به دو شکل A1 و A2 موجود است. A2، محصول جانبی را تنها تا جایی تولید می کند که برای حداکثرسازی رشد نژاد خود، ضروری است. به عبارت دیگر، به هیچ وجه، انرژی صرف تولید مقادیر اضافی از این محصول جانبی نمی کند. از سوی دیگر، A1 مقداری از رشد خود را فدای تولید بیشتر این محصول جانبی می نماید. همین شرایط در رابطه با گونه B نیز صادق است، یعنی B2، نژادی است که تنها، مقداری از محصول جانبی را به تولید می رساند که با حداکثر رشد خودش، تطابق داشته باشد و B1 ، نژادی است که مقدار بیشتری محصول جانبی، تولید کرده و تمایل به رشد کمتری برای خود دارد.
    در شکل 3، وزن هر یک از این گیاهان که می توان انتظار داشت که مورد پشتیبانی واقع شوند، با نقطه A در گوشه بالاو سمت راست و B در گوشه پایین و سمت چپ هر سلول نشان داده شده است. از آن جا که محصول جانبی هر گونه از نظر پاره تویی، مناسب می باشد. لذا وزن هر گیاه در گوشه بالاو سمت چپ، نسبت به گوشه پایین و سمت راست بیشتر است. در گوشه بالاو سمت چپ، هر یک از گیاه ها، مقداری از انرژی خود را صرف تهیه «کود» برای دیگری می کند، ولی در گوشه پایین و سمت راست، هر یک از این گیاهان، از نژاد شماره «2» ترکیب یافته است که تنها در پی حداکثرسازی رشد خود بوده و از رشد دیگری، چشم پوشی می کند. وزن خالص هر یک از این دو نوع گیاه، در مربع بالاو سمت چپ، نسبت به مربع پایین و سمت راست، بیشتر است. لذا مربع بالاو سمت چپ را می توان از نقطه نظر هر یک از این دو، بهتر دانست.
    در عین حال، توجه داشته باشید که ساختار این نمودار، از جنس معمای زندانی است. واضح است که نژادهایی که به واسطه گزینش طبیعی، انتخاب می شوند، A1 و B1 نبوده، بلکه A2 و B2 خواهند بود. این نکته را می توان به راحتی و با مشاهده این مطلب دریافت که اگر ترکیبی از A1 و A2 ، با B1 یا B2 (یا ترکیبی از آنها)، در یک زمین قرار داده شوند، A2 سریع تر از A1 رشد خواهد کرد. (همان طور که توسط ماتریس، نشان داده شده است). طی چند نسل، A2 کاملاجایگزین A1 خواهد شد. به عنوان مثال، اگر نژادی از B که در زمین قرار می گیرد، B1 باشد، آن گاه، مقدار مشخصی از بذر A2، ده نهم برابر همان مقدار از بذر A1، تولید خواهد داشت. به همین صورت، اگر B2 در زمین کاشته می شد، این نرخ، هشت هفتم می بود. از آن جا که نمودار فوق، متقارن است، همین سیر استدلال، در رابطه با B نیز صادق است. لذا، گزینش طبیعی، نژادهایی را انتخاب خواهد کرد که مقدار کمتری از این گیاه را در مقایسه با دیگر نژادها تولید می کنند. این امکان وجود دارد که با پرورش گزینش، نژادهایی را تولید کرد که مقدار بیشتری را از هر یک از این دو گیاه تولید کنند.
    نیازی به گفتن نیست که اثرات جانبی مثبت، از نوعی که در شکل 3 نشان داده شد. تنها اثرات جانبی که در طبیعت یافت می شوند، نیستند. گیاهان، صدمات زیادی را نیز به دیگر گیاه ها وارد کرده یا آنها را ریشه کن می سازند. البته همین نکته در رابطه با حیوانات نیز صادق است. می توان برای بررسی این گونه موارد، مثالی شبیه به شکل 3 ایجاد کرد و بار دیگر، به این نتیجه رسید که گزینش طبیعی مناسب، به شکلی نخواهد بود که تولید این دو نژاد را به حداکثر برساند. به علاوه فقط برای سادگی مطلب، مجبور شده ایم که در مثال بالا، تنها از دو نژاد استفاده کنیم.
    می توان تعداد بسیار زیادی از نژادها و نیز ترکیب هایی از نژادهای مختلف را در بررسی وارد کرد. نتیجه نهایی، تفاوتی نخواهد کرد. علاوه بر آن، استفاده از دو گونه، به جای تعداد زیاد گونه هایی که در یک اکولوژی متوسط وجود دارد، تنها به خاطر این نکته بوده است که ما از یک قطعه کاغذ دوبعدی استفاده می کنیم. در واقع، اگر گونه های بسیاری وجود داشته باشند، تحلیل ارائه شده نسبت به حالتی که تنها دو گونه داشته باشیم، بسیار قوی تر خواهد بود. بنابراین در صورتی که به طبیعت کمک نشود، به مناسب ترین گزینش دست نخواهد یافت.
  
منبع: روزنامه دنیای اقتصاد، نویسنده: گوردون تالوک، مترجمان: محسن رنجبر، مریم کاظمی
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo